سيد على اكبر برقعى قمى

48

كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )

فلو انى ملكت دفعا لما * نابك من طارق الردى لفديتك خوى وفادارى چندان بر شريف رضى غلبه داشت كه دوستانش را پس از مردن از ياد نبرد و نامشان را براى مرثيتى كه برايشان گفت زنده نگاه داشت و آيا كسى را ميرسد كه بگويد شريف رضى از اين كار جز وفادارى منظور ديگرى داشت بالاتر از اين در ماه رمضان از سال 387 دوستان و نزديكان خود را كه بدرود جهان گفته بودند به ياد آورد و بر فقدانشان تحسرها اظهار نمود و بيادشان قصيدهء بپرداخت كه چند بيتى از آن نگاشته مىشود . اودع فى كل يوم حبيبا * واهدى الى الارض شخصا غريبا قعدت بمدرجة النائبات * يمر الزمان على الخطوبا على الهم انفق شرخ الشباب * و اعطى المنايا حبيبا حبيبا به من اتسلى و ايدى المنون * تخالس فرعى قضيبا قضيبا و تمام ابيات اين قصيده به همين روش تراويده روح اسفناك و دل افسرده اوست و آيا جز وفادارى چيزى محرك وى بوده است . زهد مردم تا حقيقت زهد را ندانند بر اين خصلتى كه روح شريف رضى را زيبى هر چه تمامتر مىبخشيد چه قيمتى نهند چه بهتر كه در معنى اين خوى سطرى نگاشته گردد . زهد به چيزى از دنيا و زيور آن دل نسپردن است و پيوستگى همه چيزهاى جهان را از روح جدا كردن و براى هر كسى اين خصلت ضرورت دارد به حكم اينكه دنيا بر يك منوال نيست و هر روز بلكه هر ساعت در تغير و تبدل است روزى بدهد و روزى باز ستاند پس بر اينجهان آشفته و دنياى متغير چه اميدى توان داشت كه دل بزخارف آن سپريم چه بهتر كه هر اندازه بيرون ما بجهان گذرنده پيوستگى دارد درون ما از قيد تمام علائق آزاد باشد گذشته از اينكه زهد در تهذيب اخلاق و تقويم ملكات مدخليت تامه دارد .